تبلیغات
مهتدین

***با نام وجودی که وجودم ز وجودش به وجود آمده است***


ای كاش كل جهان خاك یار بود انظار عالمی همه در انتظار بود ای كاش جز غم دیدار ، غم نبود از انتظار او همه دلها بهار بود
منوی كاربری

این وب گاه را صفحه خانگی خود كن !    به مدیر وب گاه ایمیل بزنید !    این وب گاه را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !

پیغام مدیر : سلام ! این وب گاه متعلق به كانون علامه حلی از موسسه فرهنگی مهتدین می باشد . با تشكر از بازدید شما لطفا برای بهتر شدن وب گاه نظر دهید .

------------------

قاصدک

قاصدک ! هان چه خبر آوردی ؟

از کجا ، وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی ، اما ، اما

گردِ بام و درِ من

بی ثمر می گردی .

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری – باری ،

برو آنجا که بود چشمی و گوشی باکس ،

برو آنجا که ترا منتظرند .

قاصدک !

در دل من همه کورند و کرند .

دست بردار از این در وطنِ خویش غریب .

قاصد ، تجربه های همه تلخ ،

با دلم می گوید

که دروغی تو ، دروغ ؛

که فریبی تو ، فریب .

قاصدک ! هان ، ولی … آخر … ایوای !

راستی آیا رفتی با باد ؟

با تو ام ، آی ! کجا رفتی ؟ آی … !

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟

در اجاقی – طمع شعله نمی بندم – خردک شرری هست هنوز ؟

قاصدک !

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند

« مهدی اخوان ثالث »

تهران

شهریور 1338

نظرسنجی
آدرس های دیگر
صفحات وبلاگ
لینك به ما / لوگوی دوستان
لینك به ما


لوگوی دوستان

آمار وبلاگ
امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

كل نظرات :

ایجاد صفحه : - ثانیه

پنجشنبه 29 اسفند 1387
......

پریشب چهارشنبه سوری بود، ترقه، موشک سوتی، کپسولی، سیگارت... سرتو درد نیارم، واقعا عالمی داره ها، صدا، آتیش. (شایدم کمی خطر) آدم(!!!!) با این چیزا به اوج میرسه، اما این جا میخوام از بزرگترین آدمای عرصه صدا، آتیش و خطر یاد کنم، کسایی که اهالی چهارشتبه سوری های امروزی حتی برای چند دقیقه هم حاضر نیستن کارایی که اونا میکردن رو انجام بدن، راستش خودمم خیلی اعتقاد به این قدرتشون نداشتم، تا اینکه خودم حس کردم، تازه نه چیزی که اونا تجربه کردن رو، یک ورژن(!!!) کوچیک و بی خطرشو(چیزی شبیه کبریت بی خطر) نمیدونم شاید شما نتونین حس کنین که وقتی یک مینی کاتیوشا از چند صد متری من رد شد چه حسی منو فرا گرفت، هر چند بعدها به خاطر اون حس خیلی از خودم شرمنده شدم،. من هیچ وقت نمیتونم حسی رو که یک نفر وقتی میره روی فوگاز چندصد لیتری بفهمم، چون من از منفجر شدن یک بیست لیتریش ترسیدم(اصطلاح دقیقش بماند!) اما اشتباه نکنید اینها اصلا شهدا نیستند، شهدا یکسری بنی بشر نبودند که بخاطر شحاعتشون این شده باشند، شهدا نوری بودند که بواسطه وصل شدن سیمشون به بالا این ویژگیم شده بود گوشه کوچیکی از وجودشون وگرنه کی جرات داره بگه شهدا این چیزایی بودن که گفتم اصلا به قول دوستان من کی باشم که بخوام راحع به اونا حرفی بزنم!

-------------------------------------------------------------------

میخواستم سال جدید رو تبریک بگم، برای همه آرزوی سلامتی کنم، آرزو کنم که سالی سرشار از موفقیت داشته باشید، اما یاد یک مرد افتادم، مردی که دنیا به مهربونی این آقا ندیده،  مردی که بیش از یازده قرن است که منتظر سیصد و اندی مرد مانده، بنابراین امیدوارم دعای همه ما این باشد که "خدایا در سال جدید ما را مرد کن، لااقل اگر ما را مرد نمیکنی، بقیه را مرد کن تا ..."

التماس دعا...

نوشته شده توسط سعید ساعت 10:43 ب.ظ موضوع مطلب :

ویرایش شده در پنجشنبه 29 اسفند 1387 و ساعت 10:50 ب.ظ

لینك ثابت | نظرات ()

سه شنبه 12 آذر 1387
16 آذر

و آنان دو برادر بودند، از نسل یک پدر و در دامان یک مادر.

دست روزگار بود که یکی را جاودانگی بخشید و آن دیگری را روسیاهی. قربانی یکی پذیرفته گشت، و آن دیگری در سلسله ی شیاطین تاریخ شد.

قصه ی هابیل و قابیل، قصه ی هر روزه ی ماست. قصه ی دیروزست. قصه ی امروزست. قصه ی فرداست و فرداهای ما.

صفحات دیروز را کسانی ورق زدند که نامشان امروز زینت بخش ایاممان و تاریخمان و کوچه ها و خیابان هایمان است. کسانی از نسل حماسه، از قبیله هابیل.

همین حالا هم می توانی تخیل کنی و مرغ فکرت را بپرانی و بروی پنجاه و پنج سال پیش دانشگاه تهران و ببینی سربازهای مرگ را که کلاست ودانشکده ات و خانه ات را دوره کرده اند و انگار کنی که این جا کربلاست و این ها همه فرستاده ی یزید زمانند. چه اشکالی دارد اگر این طور فکر کنی ؟!

قافله ی عشق در سفر تاریخ است.و این تفسیری است بر آن چه فرموده اند: کل یوم عاشورا و کل عرض کربلا. شتاب کنید که زمین نه جای ماندن، که گذرگاه است.

هیچ شنیده ای که کسی در گذرگاه ، رحل اقامت بیفکند؟!

 و در این سفرت بشنوی که یکی از میان جمع بغضش را می ترکاند و فریاد می زند: "دست نظامیان ازدانشگاه کوتاه" و بعد هم بارش گلوله و اجساد پرخون شهیدان و آن همه ناله های پرشورشان و قاطی شدن آب رادیاتورهای شوفاژ سوراخ شده و خون شهیدی که با آب آمیخت تا بشوید همه ی ننگی را که آن روز دانشکده فنی به دوش خود کشید.

" وقتی نمی توانی برای از بین بردن ظلم و ستم و بی عدالتی ها و نابرابری و فجایع حاکم ظالم بمیرانی، پس بمیر و با مرگ خودت شاهدی باش بر ستمی که به مردم روا می شود."

آری ، این قصه ی همیشه ی ماست و کهنه نمی شود و آتشی است که تا ابد می سوزاندمان.

آنقدر می سوزاند که سال ها بعد علی شریعتی ، معلمی که با دبستانی ها خوب است، برایشان بخواند:

"اگر اجباری که به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش می زدم، همان جایی که بیست و دو سال پیش "آذرمان" در آتش بیداد سوخت، او را در پیش پای نیکسون قربانی کردند.

این "سه یار دبستانی" که هنوز مدرسه را ترک نگفته اند، هنوز از تحصیلشان فراقت نیافته اند، نخواستند همچون دیگران کوپن نانی بگیرند و از پشت میز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خویش فرو برند. از آن سال ، چندین دوره آمدند و کارشان را تمام کردند و رفتند، اما این سه تن ماندند تا هر که را می آید بیاموزند.هر که را می رود سفارش کنند. آنان هرگز نمی روند، همیشه خواهند ماند. آن ها شهیدند. این "سه قطره خون" که بر چهره ی دانشگاه ما همچنان تازه و گرم است. کاشکی می توانستم این سه آذر اهورایی را با تن خاکسترشده ام بپوشانم ، تا در این سموم که می وزد ، نفسرند. اما نه ،باید زنده بمانم و این سه آتش را در سینه ام نگاه دارم. "

نوشته شده توسط جواد ساعت 11:20 ب.ظ موضوع مطلب :

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

پنجشنبه 17 مرداد 1387
گپ خودمونی

با عرض سلام و معذرت از اینکه وبلاگ دیر به دیر آپ می شه ، ما گفتیم حالا که بعد از 12 سال تلاش مستمر و شبانه روزی و حتی در برخی موارد ایثارگرانه ، در آموزش و پرورش جمهوری اسلامی ایران جان فرسودیم بهتر آن باشد تا دمی آسایش برگزینیم بل رنجوری از ما زدوده شود . باشد که دوستان المپیادی و تازه نفس تر به جای ما این وبگاه را سیاه کنند . اما .... انگار هر که را تایم رست بالا رود بر تنبلی اش افزودگی حاصل شود !

اما بعد ....

عارضم خدمتتان که پس یک ماه گوشه نشینی و کمتر بیرون روی ، به نتایجی بس نوین رسیدم که در عین نو بودن ظاهرا در کتب فلاسفه ی 16 قرن پیش نیز آورده شده است :

« انسان حیوانی است جو گیر ! »

عده ای معتقدند که ناطق بودن انسان نیز ناشی از جو گیر بودن اوست ( البته من قبل از اینکه نظر این عده را بدانم به این نتیجه رسیده بودم ولی بعدا دیدم که ای دل غافل این اراجیف قبل از ما نیز گفته شده !) یعنی این که انسان ها از بدو خلقت حرف زدن هم بلد نبوده اند و با دیدن حرف زدن حیوانات جو گرفتتشان و تصمیم گرفته اند که حرف بزنند . ظهور و بروز این پدیده و برخی دیگر از پدیده ها باعث شده که من و سایر فلاسفه به این نتیجه برسیم که عموم اعمال و رفتار انسان ها ناشی از جو گیر شدنشان است و لا غیر .

حالا یک نتیجه ی خطر ناک از این نظریه حاصل می شود و آن این است که :

" من یه روز می بینم دور و بریا ریش پرپشت دارن و تسبیح به دست و روزی 23 ساعت در مسجد و خدا هست و ما هستیم و رقصیدن حرام است و غیبت جهد عاجز است و ... طبق نظریه ی بالا من هم می شم اهل بهشت ؛ یعنی مثل همه دور و بریا ! اما یه شب که نماز شبم رو خوندم و دو سه ساعت بعدش هم تعقیبات رفتم ، می خوابم . بیدار می شم می بینم که امروز یه روز دیگه اس . امشب عروسیه ، یه شب که هزار شب نمی شه ، تیغی به صورت و علی علی . مجلس 7 تا 10 شبه حالا نماز مغرب رو سر وقت بخونی یا یکی دو ساعت این ور اون ور واسه خدا که فرقی نداره . این همه ملت دارن حالشو می برن و ما هم هستیم و داماد هست و قری در کمر و ... حالا این همه جوون دل پاک خوش نیت که دارن می رقصن آسمون که به زمین نیومده ، اصلا کی گفته رقص حرومه و این حرفا . "

خلاصه سرتون رو درد نیارم دور و بریا اونوری ما اونوری ، دور و بریا اینوری ما اینوری ....

این نظریه ی به این عظمت فقط یه مشکل کوچولو داره اونم اینه که اگه من از آ ، آ از ب ، ب از پ ، پ از ت ، ... اون وقت "ی" از دیدن چه کسی جو گیر شده است ؟ به عبارت دیگر اونی که اول اول جو می ده کیه ؟ البته مغز متفکر اینجانب در این قسمت نیز استعداد خویش را به حد اعلی به اثبات رسانده و جوابی بس شبهه شکن به این مشکل داده است که در پست بعدی به آن خواهم پرداخت . ان شاء الله

راستی تا یادم نرفته اعیاد شعبانیه براتون پر برکت باشه ایشالله

 

نوشته شده توسط حمیدرضا ساعت 02:08 ق.ظ موضوع مطلب : و اما درباره ی خودمان ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

شنبه 8 تیر 1387
بازگشت

سلام بر همه ی همگنان!

زین پس شما شاهد به روز شدن مکرر این وبلاگ خواهید بود !

اما بعد ....

اولین سوغات ما از دوران کنکور :

پسرک خمار

كار از كار گذشته بود . پسرك دیگر توان زندگی كردن نداشت . تمام بدنش درد می كرد . سعی می كرد خود را سرگرم كند تا شاید دردی را كه مغز استخوانش را می سوزاند فراموش كند ولی نمی شد ! انگار درد تمامی نداشت . حتی آن وقت ها هم كه به سرماخوردگی شدیدی دچار می شد این استخوان درد را تجربه نكرده بود . از بالای سر تا نوك پاهایش درد می كرد.

دیگر به هیچ چیز فكر نمی كرد. نمی دانست از گذشته ی ننگینش پشیمان باشد یا به آینده ای پر از نعشگی امیدوار . آری او معتاد شده بود . خودش هم باورش نمی شد ولی این اتفاق افتاده بود . قبلا شنیده بود كه اعتیاد بیماری غیر قابل تحملی است و درمان هم ندارد . شنیده بود كه از بین هزاران معتاد شاید یكی قادر به ترك كامل و عدم بازگشت به مصرف دوباره باشد . ولی او كه دیگر چیزی برای مصرف نداشت . همه را قبلا استفاده كرده بود . حتی برخی را دو یا چند بار !

سه راه بیشتر برایش باقی نمانده بود ؛ یا باید خودكشی می كرد ، یا با این درد می سوخت و می ساخت تا تمام شود و یا به میدان انقلاب می رفت و از بانك كتاب چند كتاب تست جدید می خرید و شروع به زدن تست می كرد ! نمی دانست باید چكار كند . ولی یك چیز را می دانست ؛ نفرین كردن مشاورش كه از او یك معتاد به تست زنی ساخته بود !....

نوشته شده توسط حمیدرضا ساعت 01:06 ق.ظ موضوع مطلب : عمومی ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

جمعه 17 خرداد 1387
سوال های بی پاسخ

به یاد مدینه امروز ما در فاطمیه ای به وسعت ایران سر بر شانه مظلومیت شیعه می گذاریم و آرام آرام گریه می کنیم. و به عشق زهرا دل خوشیم و از شهادتش دل خون. هنوز هم سوال های ما بی پاسخ مانده است. مگر فاطمه تنها یادگار حضرت رسالت نبود؟ مگر سینه اش بوسه گاه محمد نبود؟ مگر پیامبر هر روز هنگام عبور از برابر خانه فاطمه به آن خانه سلام نمی داد؟ مگر مودت ذی القربی و توصیه قرآن و اجر رسالت رسول(ص) نبود؟ مگر خدا خشم و رضای فاطمه را خشم و رضای خویش قرار نداد؟

پس چرا آن همه گریه؟ پس چرا آن همه  بی حرمتی به حریم فاطمه؟ چرا آن همه جفا بر آل مصطفی؟

شهر اگر شهر تو نیست پس حمله به آن خانه چرا؟

مرگ جانسوز چرا، دفن غریبانه چرا؟

خدایا! خداوندا! یادگار فاطمه(س) را به ما برسان تا عقده ای که به طول تاریخ مظلومیت شیعه بر صفحه دل عاشقان فاطمه(س) داغی دردناک حک کرده، التیام بخشد.

با اقتباس از کتاب نجوای شبانه

التماس دعا

نوشته شده توسط سعید ساعت 10:06 ق.ظ موضوع مطلب : عمومی ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

چهارشنبه 15 خرداد 1387

این روزها واسه امثال من فقط باعث حسرت خوردن میشه وقتی می بینی وجود نازنینی مثل امام توی عصر ما بوده و ما توی دوران ولایتش نبودیم اما انشاءالله خدا سایه ی مقام معظم رهبری(حفظه الله) را روی سر ما نگه دارد تا  پرچمی را که آقا از امام تحویل گرفتند به دست امام زمان(عج) برساند انشاءالله.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

کار من که تموم شد تو این ۱ ماه هم بقیه رفقا برمی گردند و وب گاهمون دوباره به همون حال و  هوای ۲ سال پیش برمیگرده (اگه بچه ها منو تنها نذارن)

فکر کنم حدود ۲۰ ماه پیش بود که ۱پست گذاشتم و  رسما خداحافظی کردم بعدش هم به اصرار بچه ها چندتایی پست گذاشتم ولی تو این ۲ سال زحمت وبلاگ رو عرفان میکشید(دستش درد نکنه) انشاءالله از امروز کار رو جدی شروع میکنیم.

نوشته شده توسط سعید ساعت 11:06 ق.ظ موضوع مطلب : عمومی ,

ویرایش شده در چهارشنبه 15 خرداد 1387 و ساعت 12:06 ق.ظ

لینك ثابت | نظرات ()